محمد غازي ملطيوي

43

روضة العقول ( فارسى )

حكايت ملك‌زاده گفت : از اخوان صفا كه معادن وفا و سزاى اصطفا بودند چنان شنيدم كه صيّادى در بيابانى دام نهاده بود . آهويى زرّين گوش نام آنجا گذشت . شقاوت او را در آن دام كشيد ، و خذلان او را در آن حبال انداخت . چون آهوان ديگر صورت واقعه و شدّت حادثه بديدند ، او را در آن مضارّ بگذاشتند . موشى از سوراخ بيرون آمد . آن آهوى محزون به دو استغاث كرد و از او در ابواب خلاص استعانت [ b 15 ] خواست . موش جواب داد كه : سر درست را به عصبه بستن محض جهالت و غايت حماقت است . من اگر در بريدن عقود حبالهء تو استبداد نمايم ، ممكن باشد كه دندان من شكسته شود و بسيارى از تعب و بليّت و ضور و اذيّت به من رسد ؛ و اينك صيّاد نزديك آمد . اگر خوضى رود و از اين طوارق و بوايق ترا برهانم و خود را به گوشه‌اى اندازم ، صيّاد از سر حقد و از روى غيظ مضجع مألوف و مرجع معروف مرا خراب كند . آنچه نه لايق حال و موافق احوال من است ، نكنم تا آنچه نه مستحق آنم نبينم . ميان من و تو [ هرگز ] قواعد اتّحاد ممهّد نبوده است و اسباب و داد مهيّا . آهو جواب داد كه اگرچه ميان ما مباسطتى قويم و معرفتى قديم نبوده است ، اقتضاى مروّت استخلاص من مىكند . موش گفت : اگر در خلاص تو مضرّت من منوط و در مناص تو معرّت من مربوط نبودى ، هر آينه در آن سعى تمام و جدّى بغايت رفتى . آهو جواب داد : هر كه را ارومت طاهر و دوحهء كريم باشد ، تحمّل شدايد جهت اصطناع اغيار جايز دارد . شعر [ و ] إنّما المرء حديث بعده * فكن حديثا حسنا لمن وعى و قدما گفته‌اند كه هر كس كه حيوانى را از مضار و متعب خلاص دهد ، و ضالى را به هدايت خويش به مقصد رساند ، از هاويهء هوان و سعير تعزير مسلّم ماند .